تبليغاتX
Being Human, Is FORBIDDEN

نه زندگی آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر ترسناک است که انسان به خاطر آن شرافتش را به دیگران بفروشد

 طیاره خفن

من میخوام یه دونه از اینا بخرم

فقط یکم گرونه

دنبال یه پایه میگردم دوتا بخریم ارزون در بیاد

air bus

|+| نوشته شده توسط pixy در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 22:2 |
 نپر

 

اینو ببینید تا دیگه فکرنکنید این کارا آسونه!!! بنده خدا!!!

پرش

|+| نوشته شده توسط pixy در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 23:29 |
 

 جون مادرتون این یتیم مونده رو هم بازی بدین!!!

لاریجانی

|+| نوشته شده توسط pixy در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 23:24 |
 Don`t Kop

کُپ نکنین!

آدما! بگین بدونم، چرا سانس شب بلنده؟

چرا خورشید در نورُ روی باغچمون می بنده؟

سیبِ باغِ قصه کالِ، بازیگر روی پرده لالِ،

تو سکوتِ این نمایش نمرۀ ترانه چنده؟

 

آدما به جای دیدن، ما فقط تخمه شکستیم!

چشمامونُ وا گذاشتیم، درِ مغزامونُ بستیم!

قهرمانِ قصه، خسته، داد کشید با لبِ بسته:

" آدمی مونده تو قصه؟ " ما نگفتیم که:" ما هستیم! "

 

کُپ نکنین اگه قُرُق با یه پشه شکسته شه!

اگه یه وقت میونِ فیلم، پردۀ صحنه بسته شه!

کُپ نکنین اگه به عشق، یه نمرۀ ردی بِدَن!

جایزۀ شبُ به یک ستارۀ بَدی بِدَن!

 

آدما! تو این نمایش، نقش ما فقط نگاهه!

سوزن ریز حقیقت، میون انبار کاهه!

کوره راهِ بی ستاره، راه به هیچ جایی نداره،

ما نمی رسیم به مقصد، دیگه این آخرِ راهه!

 

آدما! شاید یه روزی، آخرِ یه فیلم تازه،

برسیم بالای تقویم، اونجا که روزا درازه!

آسمونِ اونجا صافه، دشنه هاش توی غلافه،

اونجا قهرمانِ فیلمم، مثل ما ترانه سازه!

 

کُپ نکنین اگه قُرُق با یه پشه شکسته شه!

اگه یه وقت میونِ فیلم، پردۀ صحنه بسته شه!

کُپ نکنین اگه به عشق، یه نمرۀ ردی بِدَن!

جایزۀ شبُ به یک ستارۀ بَدی بِدَن!

|+| نوشته شده توسط pixy در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 13:25 |
 گوسفندان

حتمآ این داستان قدیمی را شنیده اید:

          گوسفندی، به گوسفند دیگر گفت:

         - این بز، گله را به کجا می برد؟

         میشی خود را وارد گفتگویشان کرد و گفت:

          - او بز گله است. راه را میداند و سالهاست که به دنبال اوییم. پس نگران نباشید و همچنان به دنبالش بروید.

          گله همچنان پیش می رفت که ناگهان بره ای سفید، لرزان و دوان دوان به طرف عقب گله دوید و با وحشت گفت:

          - به رودخانه رسیده ایم. رودخانه پر از آب است!

         یکی از گوسفندان با نگرانی پرسید:

         - حال چه باید کرد؟

         و میش، این بار با عصبانیت گفت:

          - گفتم که، او راه را می شناسد. به دنبالش برویم.

و چند روز پیش پیرمردی را دیدم آشفته، که کنار رودخانه نشسته با دستانی پینه بسته و لباسی کهنه و پاره، با چشمانی اشک آلود به رودخانه رو کرده و غم از دست دادن گوسفندانش را اینگونه ابراز می کرد:

         - ای قاتل! ای رودخانه وحشی! بالاخره ریشه ات را میخشکانم!

                

 

                 ( حالا این مثال در مورد کیا صدق میکنه من نمیدونم!!! شما میدونید؟ )

 

|+| نوشته شده توسط pixy در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 15:7 |
 معبد

دیروز روی پله های مرمرین معبد، زنی را دیدم که بین دو مرد نشسته است؛ یک طرف صورتش رنگ پریده بود و طرف دیگرش سرخ رنگ.

                                    (جبران)

|+| نوشته شده توسط pixy در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 14:38 |
 غم

غم سایه ای خدائیست که در محدوده دلهای ناپاک زندگی نمیکند.

------------------------------

اگر غم میتوانست سخن بگوید آنگاه ثابت میکردم که شیرین تر از شادمانی ترانه است.

------------------------------

کسی که به غم نگاه نکرده است شادمانی را نیز هرگز نخواهد دید.

------------------------------

دلهایی که به واسطۀ غم متحد میشوند با شکوه شادمانی از هم جدا نخواهند شد.

                                                     

                                                                                (جبران)

|+| نوشته شده توسط pixy در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 14:27 |
 امروز

دیروز و فردا با هم دست به یکی کرده بودند؛ دیروز با خاطراتش مرا فریب داد و فردا با وعده هایش مرا خواب کرد؛ وقتی چشم گشودم امروز نیز گذشته بود.

|+| نوشته شده توسط pixy در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 14:21 |
 سوتی
یه سری از دوستان لطف کردن و یه تعدادی سوتی خوشگل دادن :

۱) این هفت و هشتش بر عکسه قاطی میکنم (این سوتی در حل کردن جدول سودوکو رخ داد)

۲) با امروز میشه روزی سه روز ( روز انتخاب واحد )

۳) میدونی چند روزه گچ به دست نزدم؟ ( به خاطر گچی بودن تخته ها )

۴) موش جوجه تیغی ( سوتی خودم تو قزوین )

۵) رنگ نوک مداده ای

۶) رنگ سبز پسته ای

۷) دوست داره ‌‌ولی علاقه نداره (زیر آلاچیق)

 

( البته برای خوندن اینا نیاز به بلد بودن یه لهجه خاصی هست که اگر این لهجه رو بلد نباشی سوتی بی معنی میشه!!!!!!!!)

|+| نوشته شده توسط pixy در شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 21:9 |
 مثنوی
 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامۀ ویرانی من است

                    امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

                    بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مرد

                    گفتم نرو که تیره شود زندگانیم

                    با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

                    وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

                    معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است؟

اصلآ کدام احمق از این عشق راضی است؟

                    این عشق نیست، فاجعۀ قرن آهن است

                    من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

                    حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

                    بگذار صادقانه بگویم، که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

                    من را به ابتذال و نبودن کشانده اند

                    روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

                    یعقوب درد میکشد و کور میشود

                    یوسف همیشه وصلۀ ناجور میشود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هر آینه بر دار میزنند

                    اینجا کسی برای کسی، کس نمیشود

                    حتی عقاب در خور کرکس نمیشود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود، ماندنمان عاقلانه نیست

                    ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

                    ما میرویم هرکه بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

در جای جای پیکرمان زخم خنجر است

                    دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش

                    در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

                    از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

                    اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعست

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست

                    دیریست رفته اند امیران قافله

                    ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا که گر چه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

                    بر درب آفتاب پی باج میرویم

                    ما هم بدون بال به معراج میرویم

|+| نوشته شده توسط pixy در شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 18:46 |
 کلاغ قارقاری

این روزا تو شهر قصه, هر کسی ترانه بافه!

این روزا حتا کلاغم عاشق قلۀ قافه!

هر صدای بی صدایی, این روزا عربده سازه!

آخه میگن توی این شهر جادۀ حنجره بازه!!

من میخام دو باره بنویسم حسشو دارین؟؟؟

|+| نوشته شده توسط pixy در شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 14:40 |
 بازی هوش
پایین رو بخونید

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

حالا بالا رو بخونید

|+| نوشته شده توسط pixy در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 10:46 |
 زن؟؟؟

عقیدۀ یهوه نیز چنین بود. او در آخرین بند از فرمانهای دهگانه اش ، که به قول معروف به موسی فرستاد، زنان را در ردیف چهارپایان و اموال غیر منقول ذکر کرد. یهوه خود آفریدۀ تصور و خیال قوم یهود بود و این قوم نیز مانند همۀ اقوام جنگجو زن را مایۀ مصیبت و بدبختی میدانستند؛ وجود او فقط از آن رو قابل تحمل بود که یگانه منبع تولید سرباز بود. یهودیان قدیم به هنگام تولد دختر شمع روشن نمیکردند؛ مادری که دختر میزاد بایستی دو بار غسل کند. اما پسر که به عهد خود با یهوه میبالید همیشه در نماز خود تکرار میکرد:« خدایا تو را سپاسگذارم که مرا کافر و زن نیافریدی.» ولی یهود در این عقیده تنها نبود، آنها فقط در بیشتر قوانین اخلاقی روزگار خود ÷یشرو دیگران بودند. در سرتاسر شرق زنان تا پسری نزاده بودند منفور بودند و اگر پسری میزادند تا در میدان جنگ کشته نمی شد مورد احترام نمیشدند. حتی افلاطون که طرفدار زنان بود خدا را شکر میکرد که مرد آفریده شده است.                         

                                                                                    (ویل دورانت)

|+| نوشته شده توسط pixy در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 10:43 |
 صادق هدایت

در همین جهان است که دست کم میتوانی امیدوار باشی که روزی کلک خودت را بکنی,امیدی که در آن جهان نمیتواند وجود داشته باشد.

* * * * * * * * * * *

چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند.

* * * * * * * * * * *

با جنون و خود کشی افقی شکل میگیرد که هر آدم مدرنی باید موقعیت و تکلیف خودش را با آن روشن کند.

* * * * * * * * * * *

انسان نه فقط احمق ترین حیوان است بلکه درنده ترین و شریرترین آنهاست.

* * * * * * * * * * *

به نظرم می آمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمیدهند.

* * * * * * * * * * *

مرگ مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده , نوازش میکند و میخواباند.

|+| نوشته شده توسط pixy در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 10:41 |
 لپ تپلو ها
فکرشو بکن یکی از این بچه هارو بگیری بغلت هی گازش بگیری!هی گازش بگیری!!!!

|+| نوشته شده توسط pixy در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 18:59 |
 بازی بدون توپ!!!!!!!!!!!
یه کم بازی کنین کلی حال میده

                                                 let`s play 

|+| نوشته شده توسط pixy در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 18:55 |
 ...

پیرزنه از مکه بر میگرده , تو کیفش مشروب پیدا میکنن, میگن اینا چیه؟

میگه:من که پا شو نداشتم دور کعبه بچرخم, یه پک میزدم کعبه دور من میچرخید!!!

|+| نوشته شده توسط pixy در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 14:4 |
 Real Love

 

Girl, girl I'm goin outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about

Baby I was there all alone
When you'd be doin things that i would wit you
I picture you and me all alone
I'm wishing there was someone i can talk to
I gotta get out outta my head
Buy baby girl I gotta see you once again, again
It's real love that you don't know about

Girl, girl I'm goin outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about

(Every night and now) when I go to sleep
I couldn't stop dreaming about you
Your love has got me feeling kinda weak
I really can't see me without you
And now you're runnin round in my head
I'm never gonna let you slip away again
It's real love that you don't know about

Every now and then when I want you
I wish that I could tell you that I want you
If I could have the chance to talk wit cha
If I could have the chance to walk wit cha
Then I would stop holding it in
And never have to go through this again, again
It's real love that you don't know about

Girl, girl I'm goin outta my mind 

And even though I don't really know you
I must've been runnin outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about

Today when I saw you alone
I knew I had to come up and hold you
Cuz girl I really gotta let you know
All about the things you made me go through
And now she lookin at me in the eye
And now you got me hopin I ain't dreamin again,

Again
It's real love that you don't know about

Every now and then when I want you
I wish that I could tell you that I want you
If I could have the chance to talk wit cha
If I could have the chance to walk wit cha
Then I would stop holding it in
And never have to go through this again, again
It's real love that you don't know about

Girl, girl I'm goin outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about

You're the one that I want and no one can take

It from me
No, no, no, no, no
Even though I don't really know you
I got a lot of love I really wanna show you
And you'd be right there in front of me
I can see you passin in front of me
No, no, no
Girl I need your love
Baby I need your love

این هم Real Love  از MASSARI که در خواست شده بود اگه خواستین بگین موزیکشم لینک کنم

|+| نوشته شده توسط pixy در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 13:56 |
 فیلسوفانه

مرگ نور را خاموش نمیکند. چراغ را کنار میگذارد, چون دیگر سپیده سر زده. (رابینت رانات تاگور)

مرگ به زندگی پایان میدهد نه به دلبستگیها. (جک لمون)

اگر به یک بچه یاد بدهند چطور زندگی کند بعدها که بزرگ شد میشود به او یاد داد چطور بمیرد. (استیفن کینگ)

مردم از مرگ میترسند همانطور که بچه ها از تاریکی میترسند. (فرانسیس بیکن)

|+| نوشته شده توسط pixy در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 5:47 |
 روباه

روباهی سایه اش را هنگام طلوع خورشید دید و گفت:

- برای ناهار امروز, شتری را خواهم خورد.

و تمام صبح را برای یافتن شتر به سر برد. اما در هنگام ظهر که دوباره سایه اش را دید گفت:

- موشی را خواهم خورد!!!

                                     (جبران)

|+| نوشته شده توسط pixy در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 5:43 |